همه ی هستی من
دنیایم آرزوست... مینویسم به یاد آرزوهای بارانیم
هرکی بهم بگه بی معرفت نامرد ، خره! دیگه تصمیم با خودتون!!! هااا ویومدم یه صفایی ودم به این ولباگ جان ، قوفونش برم از راه دور صدا میکرد مرا امشب! روزگارمان خوش بسیار بسیار بسیار... واقعا از زندگی حالم و شرایطی که داره راضیم. قربونش برم خدا واسه من سنگ تموم گذاشته. شکرت الهی کرامتتو شکر. از این بازی خیلی خوشم اومد: اولین چیزایی که در مورد هرکدوم ازین کلمات به ذهنم رسید: قهوه : تو یه روز سرد زمستونی کنار شومینه میچسبه. غرور : اگه از سر منطق باشه ، داشتنشو میپسندم. مدرسه : عزیز ، جیگر ، ماه ، عششششششششششششششششششششق!! دفتر مدیر : جایی که بیشتر از بقیه جاها آتیش سوزوندن توش میچسبید! قرمه سبزی : وییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی! ریاضی : زندگیمو همیشه طبق اثباتای قشنگش پیش میبرم... سعی میکنم کارم مثل ریاضی هیچ جای اشکال یا انکاری نداشته باشه. آهنگ : همیشه آرومم میکنه ؛ داریوش ، هلن ، شکیلا ، قمیشی ، یاس. ماه رمضون : حال و هوای خاصشو دوست دارم ، دلم میخواد همیشه همه ی روزه هامو بگیرم ولی هیچوقت سقف روزه گرفتنم از ده روز بالا نزده!! استخر : غلت زدن رو امواج قشنگش واقعا آرومم میکنه. روزنامه : خوندنش رو دوست دارم ، در صورتی که حس نکنم با خوندنش دارم به شعورم توهین میکنم. اخبارشونم این روزا یه چیزیه کاملا کپی از روزنامشون... آبگوشت : ویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!! کودکی : قشنگترین و زلال ترین روزای زندگی... قزوین : خیلی خیلی بدم میاد از آدمایی که میشینن هرهر به جوکاش میخندن. توهین به شخصیت هم وطنای خونگرممون واقعا کار دور از ادبیه از نظر من. دروغ : زشته ، خیلی زشت. لیسانس : بهترین مدرک دنیا!(میدونین که چرا!!!!!!!) فوتبال : هروقت میگن فوتبال من میگم عشقست پرسپولیس! یا از دیدگاه مامانم : 90 دیقه یه مشت آدم بیکار میدون دنبال یه توپ ، یکیم نیس این توپو بگیره بده دستشون!!!! قانون : اگه از طرف دیگران برام تعیین بشه اصلا زیر بارش نمیرم. معمولا به قانونایی عمل میکنم که شعورم به من میگه درستن. پرواز : چقدر دلم میخواد دو تا بال داشتم و غرق میشدم در قعر آسمون پر ستاره ی شب... اشک : همدم لحظات دلتنگیم. قشنگترین هدیه ای که وقتی دوری ، یادت برام به ارمغان میاره. ازدواج : هیچ درک خاصی ازش ندارم. وبلاگ : بهترین و بدترین خاطره های عمرمو تو خاطرم ثبت کرده. بهترین ها ، خاطرات بودن با دوستای خوبی هستن که خودشون میدونن کین و چقدر هم برام عزیزن ، و بدترین هم...یه نفر که خیلی روش حساب باز کرده بودم ، باعث شد بدترین خاطره ی عمرم برام رقم بخوره. الان اصلا حس خوبی نسبت به اون آدم ندارم. در کل نوشتن در وبلاگ حسی بهم میده که دفترچه ی خاطرات هیچوقت نتونسته چنین حسی برام ایجاد کنه. حس اینکه مینویسی و میخوننت ، حس قشنگیه... مهتاب : منو یاد دوست خوبم میندازه ، خود تو که این اسمی که روت گذاشتم چقدر بهت میاد ، چون واقعا به لطافت و زلالی حریر منقوش مهتابی... زندگی : با تمام خوبی ها و بدی هاش ، من عاشقشم. عشق : قشنگترین موهبت الهی. هلو : این میوه حال منو بهم میزنه ، بنا به دلایلی. تحصیل : اگه تو کشوری باشی که ارزش قائل بشن واسه تحصیلت ، میتونه تو رو به اوج برسونه. البته اگه باشی. خارج : همیشه دلم میخواد یه روزی با شوهر و بچم!!!!!!(پررو نیستم یه ذره؟!) استرالیا زندگی کنم! خواب : بعضی وقتا اونقدر باهاش رفیق میشم که 24 ساعته مهمون خونشم ، بعضی وقتا هم چند شبانه روز میگذره و قهر میکنه با چشمام... پیتزا : جون میدم واسش! چهارم ابتدایی بودم ، دبیرا پیتزا آورده بودن تو دفتر و میخوردن ، اونقدر از جلوی دفتر رد شدم و هی سرمو چرخوندم نیگاشون کردم که مدیرمون اومد منو برد پیش خودش ، پیتزاشو گذاشت جلوم گفت بفرما عزیزم ، منم پررو پررو برداشتم بردم بیرون از دفتر ، نشستم کامل کامل خوردمش!!! اصلنم خجالت نکشیدما! دوست دارم خووووووو! اینترنت : اسیرش که بشی مگه دیگه رهات میکنه لامصب!! مجلس : اکثر افرادی که پشت میزاش میشینن استعداد عجیبی در رویت دوتا گوش رو سر ملت دارن. سال 88 : نصف بیشترش گذشت...2تا اتفاق بزرگ داشت؛ رفتم یونیور ، طرلانم تنهام گذاشت. کتاب : رفیق شفیق من. کلم پلو : نخوردم تا حالا!! تقلب : ای قربون این اسم قشنگت برم مننننننننن!!! ایران : بچه ها اون گربه هه ایران ماست... جومونگ : این آستینتو بده من یه چند لحظه!! فمینیسم : برابری مطلق رو ترجیح میدم. دریا : قبلا دوسش داشتم اما الان بنا به یه سری دلایل ، اصلا دوسش ندارم. سعی میکنم هیچوقت سفر نکنم طرفش چون خاطرات خوبی رو برام تداعی نمیکنه... باران : چقدر قشنگه که من اینقدر بارونو دوست دارم..چقدر قشنگه که من بارونو بخاطر تو دوست دارم. تموم دوستای خوبم دعوتن. شادباشین. عجب کیفی داد این ثبت نامه به من! خوچحالم که بالاخره موفق شدم بزنم دماغ این کنکور کوفتی رو بشکونم اونم چه جورمممممم!! قضیه دماغ رو که یادتون میاد؟! بالاخره این یوغ سنگین پشت کنکوری از رو گردن ما برداشته شد و تونستیم یکم نفس بکشیم... یادم که میاد به زمون درس خوندن و روزی 15 ساعت تمرین و تست زدن به قصد کشت ، حالم یه جورایی میشه! دوران افتضاحی بود...خوشحالم که گذشت ! الان من قیافم و تیپم با زمون کنکور هزار درجه فرق میکنه..! اون موقع همش ژولیده پولیده حتی فرصت نمیکردم موهامو شونه کنم ، همش سرم تو کتاب و تست و این چرت و پرتا...حالا خاااانومیییییی شدم واسه خودم..! خلاصه دیگه راه میریم همه واسمون به در و تخته میکوبن...!!!!!! یه چی میگم بهم نخندینا ، بار اولمه جوگیر میشم خوووو! وقتی رفته بودیم واسه ثبت نام جوگیر شده بودم اساس...یک حس بزرگ شدنی بهم دست داده بودا...! بابا عجب حسیه این دانشجو بودن...! چی بود همش حرص میخوردیم وای مدرسه تموم شد خاطراتش دیگه تازه نمیشه فلان بهمان ، بنده از همین تریبون اعلام میکنم دانشگاه خیلی بهتره ، بماند که فعلا جوجه دانشجوام!!!! ولی خدایی خیلی کیف داد!!! ای نامردا اگه گفته بودین آدم روز اول انقد کیف میکنه بیشتر درس میخوندم خووووووو! بزرگ شدما ! آخی! ژرورا جون احتمالا امروز هرجا بری به جای دعای مخصوص اون روز از ماه رمضون این دعا رو مینویسی: خدایا به آدم ندیده نه عزا بده نه عروسی...!!!!!! ______________________________ همچین شده که آدم حتی تو یه کامنت زپرتی هم که میخواد بنویسه موفق باشی و سبز ، خود به خود انگشتاش سبز رو یه طور دیگه تایپ میکنه...!! بنده اساسا دیدم به هر کلمه ای که یه اشاره ی کوچیک هم به سبز داشته باشه فرقیده...!! ______________________________ رفته بودم کیف بخرم ، همچین که رفتم تو مغازه پسره که فروشنده ش بود یهو گفت سلام عزیزم ، قربونت برم الهی...!!! منو میگی؟! همینجور هاج و واج نیگاش میکردم: بله؟! یهو حواسش افتاد به من ، دست و پاشو گم کرد...به تته پته افتاد...!!! گفت شرمنده فردا با یکی قرار دارم ، داشتم تمرین میکردم...!!!!!!!!!!!!!! مردم از خنده!!! گفتم میخواین من برم بیرون شما همچنان تو رویاتون سیر کنین؟! خندید ، گفت نه اختیار دارین ، اتفاقا اسمشم رویاست!!! اولش میخواستم هیچ واکنشی نشون ندم و کیفا رو ببینم ، بعد یهو یادم افتاد به جمله قبلی ای که گفته بودم و جوابی که یارو داد ، زرتی خندم گرفت..!!! پسره بی شوعور! نمیدونم از قصد گفت یا همینجوری ، ولی خلاصه...!!! کیفاش زیاد به دلم ننشست %، اما پیش خودم گفتم بیچاره شاید بخواد واسه رویاش کادو بخره پولش نکشه ، یه کیف گرفتم زشت زشت زشت! میخوام اینو قاب کنم بزنم دیوار اتاقم که این روز خنده دار هیچوقت از یادم نره...! منم رابین هودیم واسه خودما!! وقتی میخواستم برم بیرون گفتم سلام به رویا خانوم برسونین!!! خندید گفت اگه وقتی میبینمش عقل از سرم نپره و حرف زدن یادم نره ، چشم!!!! اومدم بیرون و یه دل سیر خندیدم از دست این پسره خل و چل...!!! ملت چه دل خجسته ای دارنا...! یکی مث من از صبح تا شب باید عرق بریزم واسه یه لقمه نون(جونِ دلم رفتم خونه کیفو نشون مامانم دادم ، گرفت کوبوند تو سرم! این چیه خریدی آخه!! نتیجه اخلاقی اینکه من غلط بکنم دیگه رابین هود بشم! همین کارا رو ماکنن آدم میره جرج بوش و اینا میشه خوووو...! انگیزه واسه آدم نمیذارن که! ________________________________
بعضی وقتا دلم میخواد با مشت بکوبم تو دهنت ، یا مثلا سیخ فرو کنم تو چشت ، نه ، یه گوله خالی کنم تو قلبت بهتر از همشه... چقدر به من بی محبتی آخه تووووووووووووووووووووووووو یه جای کوچیک هم تو دلت واسه من پیدا نمیشه؟ نامرد! _________________________________ من همتونو دوست دارم یه عالمهههه ، البته بعضیا رو بیشتر دوست دارم مثل.... اهه،نمیگم! در گیر دانشگاه!!!!! که بشم وضعیتم مشخص نیست ، شاید نتونم تا یه مدت طولانی بآپم اما حتما وبلاگاتون سر میزنم. آرزومند آرزوهاتون *هستی* بنده هم خانوم مهندس مکانیک شدم رفت....!0 تبریک میگم بهت هستی جون خواهش میکنم عزیزم....مرسی تو لطف داری!!!!!0 احسان پریسا پری محدثه شاهین یالا لو بدین چی قبول شدین؟!؟!؟!؟!؟! یارو 5 سالشه ، اومده جلوم وایساده بهش میگم واسه چی اینجوری نیگام میکنی؟ میگه به تو ربطی داره؟!؟!؟! وااااا!!! اون یکی 8 سالشه از دیوار راست بالا میره ، بهش میگم عزیز دلم خوش میگذره بهت که؟! راحت باشا!! نیگام میکنه میگه من که راحتم ، اما باشه اگه چیزی لازم داشتم بهت میگم!! این یکی 7 سالشه ، یه صبح تا شب که میاد خونه ما و میره یخچالو میبنده به شکمش...!! بهش میگم ناناز جون یه موقع دلت درد میگیره ها ، میگه هر وقت تو خواستی پول دکترشو بدی اون وقت نصیحتم کن!!! بچه هم بچه های قدیم...! والا! خدایی ما چقد خوب بودیم و حرف گوش کن... بچه های این دوره زمونه رو که میبینم ، دوتا شاخ بزرگ درنیارم خیلی شاهکار کردم...!! _____________________________________ دیشب ، آره دقیقا دیشب ، حدودا 2 نصف شب بود که یهو تلفن خونه زنگ زد... معمولا تو این مواقع اولین کسی که متوجه میشه منم...خیلی خوابم سبکه... تا اومدم برسم به گوشی هزار تا فحش به اونی که این موقع شب زنگیده دادم...شماره غریبه بود ، گوشی رو که برداشتم هنوز الو نگفته ، یه دختره گفت ""کوفت و شب بخیر! غلط کردی اگه حالا بخوابی ، تازه حالا که سرشبه!! بیدار باش ، نیم ساعت دیگه بهت زنگ میزنم دیوونه"" !!! بعدشم قطع کرد...!!! پارسال هم یکی زنگید خونمون ، مامانم برداشت گفت الو ، یارو یهو بی مقدمه گفت پاشو بیا این بچه ی آتیش به جون گرفته تو بردار ببر داره شهلا رو میزنه!!! خدایا ببین ما گیر کیا می افتیما..! یکی نیست به اینا بگه آخه بشر! لااقل منتظر شو بفهمی درست گرفتی ، بعدش هرچی دلت خواست بگو! گفتم بشر یاد یه چیزی افتادم ، چند روز پیش رفته بدیم خونه داییم ، سهیل صبح تا شب یه سی دی رو ده بار گذاشت!! واسه یازدهمین بار که گذاشت بهش گفتم بچه آخه چند بار یه سی دی رو میبینی تووووووووو؟؟؟؟ گفت هی یادم میره خب!! گفتم ای بابا ، عجب بشریه ها! گفت بشر خودتی!!!! یعنی مردم از خنده دیگه...بیچاره فک کرد فحشش دادم!!! ______________________________________ دیروز خودمو خفه کردم تا به یه راننده تاکسی حالی کنم که آقا جون ، من دو کورس و نصفی سوار شدم ، پس یعنی حالا باید پول سه کورس کاملو بدم یا کمتر حساب کنم؟ آخرش نفهمیدا!! دیگه هم خودم دیوونه شدم ، هم اون بنده خدا رو دیوونه تر کردم!! آخرین کاری که کردم یکی کوبیدم تو پیشونیم ، بهش گفتم بیچاره زنت!! پول سه کورس کاملو دادم بهش و پریدم پایین!! خدایا منو بکش ، اما با آدم زبون نفهم طرفم نکن!! ______________________________________ رفتم تو لبنیاتی ، به مرده میگم آقا یه دونه سس بزرگ میخوام ، میگه چی؟ سک سک میخوای؟ گفتم نه ، سک میخوام!!! بخدا منظورم همون سس بود!!! تا 5 دقیقه هردومون دلمون رو گرفته بودیم و فقط میخندیدیما...!!! دیگه جلو فروشنده سوپری سوتی نداده بودیم که اونم دادیم..! نامردین اگه واسه تحقیق برین پیش اون!! ______________________________________ خدایا یاریم کن - تا اگر چیزی شکستم- ، دل نباشد؛ دل شکستن هنر نباشد... وای خدا بگم چیکار نکنه این آهنگ پیشوازای ایرانسلو... وای وای وای...! امروز زنگ زدم واسه یکی ، صدای گوشیمم تا ته زیاد بود...یهو دیدم یکی داره تو گوشم جیغ میزنه...! به قدری صداهه وحشتناک بود که گوشی رو پرت کردم سه متر اون طرف تر...! به خودم که اومدم رفتم برش داشتم ، دیدم نه بابا این که هنوز وصل نشده که...افتاد که آهاااان،آهنگ پیشوازشه...! تازه بدتر اینکه آهنگه اذان هم بود....اولش بد بود خووووو،نفهمیدم..! ولی بعدش که طرف جواب داد ، اونقد حرفای زیبا بخاطر این آهنگش تقدیمش کردم که شک ندارم بیچاره قطع که کرد رفت گوشیشو با خط روش انداخت تو نزدیک ترین سطل آشغال موجود...! _____________________________________ دیشب آی ضایع شدم ، آی ضایع شدم ، آی ضایع شدم...!!! یکی از بچه ها ساعت 12:15 شب اسمس زد میتونم الان بهت بزنگم؟ اگه آره ، دوتا میس بزن ، اگه نه ، 1 میس. منم دیدم در اتاق بسته ، قشنگ واسه خودم خوابیدم رو تختم و یه لیوان آب کنارم بود یه ذره شو هم خوردم و بعدشم هندزفری گذاشتم تو گوشم و خوب همه شرایط که آماده شد منتظر که زنگ بزنه ، دو تا میس زدم... همین که میسام رفت اسمس داد که شرمنده هستی جون ، اس قبلی رو اشتبا زدم...!!!! یعنی منو میگی؟! میشد اون لحظه به جای بمب اتم پرتم کنن تو آمریکا...!! خدایی آدم تو شیلنگ شنا کنه ، ضایع نشه! بره پنچری چرخای قطارو بگیره ، ضایع نشه! با چنگال آب بخوره ، ضایع نشه...!! ______________________________________ گاهی وقتا با خودم فکر میکنم چی میشه اگه یه روز نیروی جاذبه رو از زمین برمیداشتن...یا مثلا یه شب میخوابیدیم ، صبح پامیشدیم میدیدیم خودمون نیستیم و شدیم جای فلانی...دیگه تا شبش آینه ها اون چهره ی آشنای همیشگی رو به ما نشون نمیدادند ، فرداش دوباره میشدیم خودمون و واسه یه روز هم که شده یکی دیگه بودن رو تجربه میکردیم...خواهشا نگو که حتی واسه همون یه روز هم دوست نداری جای یکی دیگه غیر از خودت باشی ، چون هیچ کس نیست که بالاخره همون یه روزو نخواد دنیای جدیدیو کشف کنه... چی میشه اگه فرصت میدادن برگردیم به گذشته و کارای اشتباهمونو جبران کنیم ، چی میشد اگه یه روز اجازه ی شاعر بودن رو ازمون میگرفتن یا برعکس ، واسه ی یه روز شاعر میشدیم... چی میشد اگه یه روز میرفتیم مث پرنده ها روی درخت لونه میساختیم...چی میشد اگه آبشش داشتیم و میتونستیم بریم دنیای زیر آب رو قشنگ و با لذت حسش کنیم ، چی میشد اگه... خیلی از این چی میشدا توی ذهنم هست اما میدونم هیچکدومشون قابل اجرا نیستن... ولی واقعا اگه حتی فقط یکی از اینا به تحقق میپیوست ، ...... فرض کن...! وااای! _______________________________________ نینی خاله کوچیکه بدنیا اومد ، اسمشو گذاشتن آیدین... آیدین یعنیZ O L A A L و پاک... یه خواهر 5 ساله داره ، اسمش آواست... وای وای عجب چیزیه این بچه دیگه...! اصلا چشم دیدن آیدینو نداره ، یه لحظه با بچه تنهاش بذارن میره چششو در میاره...!! هرچی بش میگم آوا جونم ، خانومی ، آوا عسلی ، مامان بابا تو رو خیلی بیشتر از نی نی دوست دارن ، توام نی نی رو دوسش داشته باش خوووووو...میگه باشه هستی جون ، من دیگه نی نی رو دوسش دارم ، دو دیقه بعدش میبینم دوباره داره موذیانه به گهواره ی نی نی نیگا میکنه و معلوم نیست چه افکار شیطانی ای پشت اون چهره ی معصومش درحال گذره...!!! مامانم میگه عوضش علی وقتی تو بدنیا اومده بودی از بس ذوقتو میکرد 24 ساعته از کنارت تکون نمیخورد... یه بارم از رو محبتش دوستی خاله خرسیش گل کرده ، من گریه میکردم علیم اومده دستشو کرده تو حلق من که میک بزنمش و آروم شم...!!! _______________________________________ عشق من ، چرا آزارم میدی شب و روز... بسه عشق من ، تو که میدونستی عاشقت بی کسه... چت شده... چی به روزت آوردن که شدی غریبه ، چت شده... چی شده دستای عشقم سرد شده... تنهام نذار من نمیتونم ، بی عشق تو زنده بمونم ترکم کنی می میرم من...می میرم من... نیستی ببینی بی تو تنهام ، سرگردونم،غرق غمهام... کاشکی بیای تو خواب من ، کنار من... عشق من... یادته ، هنوزم یادته اون خاطره ها ، میدونم یادته... یادته پرسه زدن تو کوچه ها... عشق من... ________________________________________ هستی نوشت: این شعر آخری آهنگ وبمه ها...عاشق نشدما...عشقم آزارم نداده ها... والا! بعضی وقتا با خودم فکر میکنم واقعا چقدر آسون میشه یه آدمو و باورایی که داره رو از روی حرف زدنش شناخت...! سه تا از دوستام هستن ، ساحل و اسماء و پارمیس. نشستیم 4 تایی با هم حرف میزنیم ، یه نفر میاد رد میشه ، ساحل میگه من از چشم و ابروی این خیلی خوشم میاد ، بیرون هم که میاد خیلی قشنگ تیپ میزنه ، خیلی با کلاسه. اسماء میگه به نظر من خیلی فهمیدست ، خیلی منطقیه ، تو رفتارش یه غرور خاصی که داره که آدم جذبش میشه ، پارمیس هم یه نگاهی به هردوشون میکنه و میگه فکر کنم اسمش سانازه ، آره؟! خدایی ببینین نوع دیدگاهارو...! بعضیا مث ساحل کلا اولین چیزی که از هرکسی براشون مهمه ظاهرشه. مثلا با یکی که میخوان دوست شن ، اول نیگا به تیپ و قیافش میکنن و بعد ادامش میدن ، تا حالا هم من ندیدم درمورد شخصیت یا رفتار کسی اظهار نظر داشته باشه...! بعضیام مث اسماء به تنها چیزی که توجه نمیکنن قیافست. در درجه ی اول باطن و ادب و شخصیت طرفه که براشون مهمه ، تو زندگشون بیشتر چشم درونی دارن تا ظاهری... یکی هم مث پارمیس ترجیح میده کلا در مورد هیچ کس اظهار نظر نکنه ، چه ظاهرش چه باطنش . همیشه برداشتش از بقیه رو واسه خودش نگه میداره ، هیچ موقع نمیذاره بقیه دیدگاهشو در مورد دیگران بفهمن... و به تنها چیز هرکسی که اشاره میکنه نهایتا اسمشه...! به نظر شما دیدگاه و روش کدوم یکی از اینا میتونه بهتر و درست تر باشه...؟ من خودم روش پارمیس رو ترجیح میدم. هستی نوشت:من اگه نخوام این ایمیلای تبلیغاتی برام بیاد باید برم یقه ی کی رو بگیرم؟!
+ چقده این آهنگ وبمو دوسش دارم منننننننن
- سلام هستی جون ، چطوری؟ - ممنون ، تو خوبی عزیزم؟ - مرسی ، بد نیستم. ببین هستی ، یه تحقیق میخوام در فلان مورد ، برو اینترنت سرچ کن برام پیداش کن ، از 30 صفحه هم کمتر نباشه . تو این سایتای بیخودی هم نگرد ، سرچ گوگل هم تابلوئه ، معمولا اکثر مطلبای اول لو میره ، خودت سایت خوب پیدا کن و مطلب خوب ازش بکش بیرون. بعد آهان ، یه چیز دیگه. یادمه پرینتر داشتین ، پس دیگه پرینت هم بگیر برام. فقط حواست باشه غلط املایی نداشته باشه ها ، یه جوری باشه که دیگه نیاز نباشه من روخوانی کنم ازش ، مستقیم بشه دادش دست استاد.. اگه شد بده علی برام بیاره. خب قربونت کاری نداری؟ فعلا خدافظ! بعدشم صدای بوق اشغال....یعنی واقعا قطع کرد...؟!؟!؟! یعنی حدود 5 دقیقا همینجوری این گوش تلفن تو دستم بود ، هاج و واج نیگا میکردم به روبروم..! بعضیام در نوع خودشون استعدادینا!! ____________________________________ علی چند روزه بد قاطی کرده ، پاچه میگیره! اصلا نمیشه طرفش رفت...!! ____________________________________ بابام هرسال یه مهمونی خیلی بزرگ میگیره ، تموم فامیل و دوست و آشنا ، چه از طرف بابا چه مامان دعوتن. یعنی کلا هرچی بشر که بابام میشناسه میاد تو این مهمونی ما... هفته پیش هم مهمونی امسال بود. حدودا 20-30 نفر دختر و پسر جوون جمع شدن یه طرف ، هستی یالا آلبوم عکس بچگیاتو ببینیم! حالا هی از من انکار ، از اونا اصرار. که آخرش مجبور شدم بیارم آلبومه رو... فکر میکنی چی شد نتیجش؟! هرچی یه صفحه رد میشد ، منم هی یه رنگ عوض میکردم...بنفش ، آبی ، سبز ، زرد،....!!! چرا؟ ماشالام باشه خدایی! بچه که بودم به لباس عروس خیلی علاقه داشتم ، یه لباس عروس خوشل و سفید هم داشتم که هرجا میرفتم معمولا اینو میپوشیدم...! علی هم اون موقع ها یه دوربین عکاسی داشت اینو عمرا از خودش جدا میکرد ، هرجا میرفتیم من یه گله پسر جمع میکردم ، بعدشم با تک تکشون با لباس عروس عکس میگرفتم!!!! به عکس هرکس که میرسیدیم ، برمیگشت یه نیگا بم میکرد ، هر دومون زود سرمونو مینداختیم پایین و میزدیم زیر خنده...!! چند روز پیش هم خونه مامان طلانم بودیم ، فیلم عروسی داییمو گذاشته بودیم ببینیم...اون موقع من حدودا 9 سالم بود...احسان پسر داییم هم 12 سالش...از اول فیلم تا آخرش هرچی دوربین یه ذره میچرخید ، من و احسان داشتیم اون وسط باهم میرقصیدیم...!!!! انقد سر این فیلم خجالت کشیدم که نتونستم بقیشو نیگا کنم ، زود خودمو گم و گور کردم!!! یا مثلا یادمه در حدود 13-14 ساله و اینا که بودیم با مارشال دختر خالم از تلفن خونه!!!! زنگ میزدیم به موبایل پسرای فامیل !! دیگه اونا خودشون خجالت میکشیدن قطع میکردن ، ما دوباره زنگ میزدیم میگفتیم چرا قطع میکنی ترسو!!! احتمالا یه ذره عقل اون مواقع تو سرمون نبود گویا؟! حس نمیکردیم احتمالا طرف شماره رو میبینه و میشناسه؟! والا! عجب دل خجسته ای داشتیم مام اون زمونا خداییش دوران کودکی من هم عجب شیرین بوده ها...!! ______________________________________ شده تا حالا به یه چیزی فکر کنی ، بعد چند ساعت بعدش یه جایی باشی که بحث همون موضوع پیش بیاد؟! چند روز پیش بود داشتم میرفتم تمرین ویولن ، تو راه با خودم فکر میکردم که واقعا هدف من از ساز زدن چیه؟! طبق معمول هم به انگلیسی جواب خودمو دادم...بعدش ذهنم کشیده شد طرف اینکه من آخرش نفهمیدم بوستانه که هم به نظمه و هم به نثر یا گلستان؟! خلاصه رسیدم کلاس ، استادم هنوز نیومده بود رفتم سر کلاس استاد پناهنده ، کلاسای گروهی میذاره...فکر کنم جلسه تئوریک اولشون بود ، استاد پرسید: بچه ها هدف شما از یاد گرفتن ویولن چیه؟!!! یکی از دخترا که با دخترداییش که آمریکا بزرگ شده اومده بود ، گفت ملیسا میخواد بگه... دقیقا همون دلایلی که من واسه خودم به انگلیش گفته بودم رو پا شد انگلیسی گفت...!!! دیگه استاد خودم اومد و پاشدم رفتم ، چند صفحه نت گذاشت جلوم...زدم ایرادی نداشت ، بقیه ساعتو نشستیم حرف بزنیم ، یهو گوشیش زنگ خورد...چند لحظه که صحبت کرد برگشت به من گفت دخترمه ، میگه مامان گلستان بود که هم به نظم بود و هم به نثر یا بوستان؟!؟! من نمیدونم ، تو میدونی هستی جون؟! یعنی منو میگی؟! دیگه مونده بودم تو کفِش عجیب...! _______________________________________ آی دی یه دختری که تو مدرسمون بود و میشناختمش رو گیر آوردم ، ادش کردم و خودمو رضا معرفی کردم ، گفتم دنبال یه دختر پاک و ساده میگردم ، کسی که تا حالا با کسی نبوده باشه ، صاف و صادق باشه. برگشت گفت به قرآن من همینجوریم. با هیچکسی نبودم ، صاف و پاک پاکم ، قول میدم تو اولین و آخرین دوستم باشی!!! حالا فکر میکنین این دختر چه جوری بود در طول چهار سال دبیرستان؟! خونه شون به خونه ی ما نزدیک بود ، بعضی وقتا از مدرسه تا خونه راهمون یکی میشد... هر 20 متری که راه میرفتیم حد معمولش 10 تا پسر از کنارمون با موتور رد میشدن و به اسم صداش میکردن ، برمیگشت میگفت جونم عزیزم؟! آدم واقعا تو کار بعضی از این دخترا می مونه!
اولین باری که مامانم زد روی دستم رو خیلی خوب یادمه...خیلی خوب... عروسک دختر داییم رو برداشته بدم اما وقتی ازم پرسیدن پیش توئه؟ گفتم نه... اون رو دستی که اون روز از مامانم خوردم یادم داد که حتی اگه بدترین کارها رو هم کردم ، دروغ نگم و شهامت اعتراف بهشون رو داشته باشم... دومین باری که مامانم زد روی دستم رو خیلی خوب یادمه...خیلی خوب... خودکار داداشم رو برداشته بودم و وقتی ازم پرسیدن تو برش داشتی؟ شهامت اینو داشتم که بگم آره من برش داشتم ، اما بازم رو دستی خوردم ، اون رو دستی یادم داد که شهامت اعتراف به کار اشتباه مهم نیست ، بلکه مهم اینه که اصلا نباید کار اشتباه کنیم... گذشت و من بزرگ شدم... توی این سالها چیزای زیادی از مامانم یاد گرفته بودم دبیرا حرفای قشنگ زیادی زده بودن... یاد گرفته بودم نباید دروغ بگم ، کار بد نکنم ، صداقت داشته باشم ، غرور نداشته باشم ، کسی رو مسخره نکنم ، تهمت نزنم ، تحقیر نکنم ، توهین نکنم ، خالصانه اعتماد کنم و قابل اعتماد باشم ، آدما رو دوست داشته باشم ، به موقع عاشق بشم ، عشق بورزم ، خالصانه زندگی کنم.... حالا شده بودم یکی از افراد جامعه ی آدم بزرگا ، به عالمه کارای قشنگ قشنگ که مامانم و بقیه یادم داده بودن ، پیش خودم میگفتم الان من یه آدم بزرگم ، یه آدم بزرگ خوب که کارای قشنگ بلده... روز اولی که میخواستم پامو بذارم تو جامعه ی آدم بزرگا دیگه مامانم از زیر قرآن ردم نکرد ، دیگه بابام روی موهامو نبوسید ، و این به من یاد داد که وقتی آدم بزرگ باشی دیگه باهات مث بچه ها رفتار نمیشه چون تو یه آدم بزرگ هستی که کارای قشنگ قشنگ بلده... روز اول با اولین نفری که برخورد کردم ، اولین سوال بزرگ زندگیمو برام بوجود آورد ، بخاطر ناچیز ترین پول دنیا ، بهم دروغ گفت...به همین سادگی! شب شد ... برگشتم خونه...اون آدم یکی از ارزشای منو زیر سوال برده بود... فردا دوباره مثل یه آدم بزرگ که کارای قشنگ بلده رفتم بیرون... دومین نفری که باهاش برخورد کردم جلوی همه ، محکم کوبید تو گوش یه نفر و زشت ترین حرفای دنیا رو نثارش کرد... و این دومین ارزش من بود که آدما راحت زیر سول میبردنش...مگه به اینا یاد ندادن که نباید کسی رو تحقیر کرد؟ فرداش سومین اتفاق بد زندگیم افتاد... و فردا و فرداها از پس اون.... حالا دیگه مهم ترین درس زندگیم رو گرفته بودم بعد از این همه روزی که بین آدم بزرگا و توی دنیای اونا زندگی کرده بودم ، توی این دنیا اگه تونستی میون این همه آدم بزرگ بد یه آدم بزرگ خوب بمونی ، اونوقته که هنر کردی... این شده بود سرلوحه ی من...درسته آدم بزرگای دور و برم بدن ، اما من که خوبم ، من که کارای قشنگ بلدم ، همینه که مهمه، پس باید خوب باشم! گذشت و گذشت و یکبار به خودم اومدم که دیدم داره از سر لوحه ی من سوء استفاده میشه ، وقتی صداقت داشتم و دروغ نمیگفتم ، وقتی خالصانه اعتماد میکردم ، وقتی مهربون بودم و به همه محبت میکردم ، وقتی به خودم اجازه ی توهین به کسی رو نمیدادم و در جواب توهین های بقیه سر سکوت فرو می آوردم ، کم کم همه سوارم شدن...! هرکسی از من فقط دنبال منافع خودش بود... ازم تقاضای اعتماد داشت ، برای اینکه حسابی سرکیسه م کنه.... از من طلب راست گویی میکرد ، برای اینکه همونا رو علیه خودم به کار بگیره.... و در نهایت از من میخواست جواب تموم بدی هاشو با خوبی و سکوت و مهربونی بدم ، چون بهم یاد داده بودن که نباید جواب بدی رو با بدی داد.... و امروز یه سوال خیلی بزرگ از مامانم ، و تموم کسانی که سعی میکردن حرفا و کارای قشنگ یادم بدن که اگه یه روزی آدم بزرگ شدم ازشون استفاده کنم دارم ، چرا؟ این چرا کوتاهترین و بزرگترین سوال حال منه ؛ چرایی که هزاران سوال بی جواب در خودش گنجونده... این همه کارای قشنگ یادم دادید ، واسه ی اینکه خر گیرم بیارن و هرچی خواستن از خوبیم سوء استفاده کنن؟ میون این همه بدی ، من خوب باشم چه فایده؟ شما که میدونستید ارزش های قشنگ انسانی توی این دوره زمونه آدمو میبره ته چاه بدبختی ، چرا از من خواستید که خوب باشم؟ مامان ، بابا ، یا هرکس دیگه ای. دلم یه مداد میخواد که گرافیتش به قدری زیاد باشه که بشه باهاش دور بعضیا رو واسه همیشه خط کشید! اونوقت حتی اگه هرکدوم دونده ی دوی ماراتون و قهرمان قهرمانان قدرت هم بودن ، محال بود بتونن از خطی که تو زندگیم محدود به موندن درش کردمشون آزاد بشن... اونوقت همیشه توی جای مشخصی که براشون معلوم کردند میموندند ، و دیگه گاه و بیگاه سرک نمیکشیدند به خلوت گس و رویایی اتاقم و با قدمهای سنگین و آزاردهنده ، خلوتمو بهم نمی زدند به این بهانه که: جوونی اولی طراوتته ، پاشو خودتو از گوشه این اتاق نجات بده! افسوس که تو سرزمین ما علاقه به تنهایی جرمه ، اگه نشستی تو اتاقت و واسه خودت خلوت کردی، فردا هزار جور حرف میزنن که دختره دیوونه ست ، عقل از سرش پریده ، عااااااااشق شده! خداییش عجب دنیایی داریما! گاهی اوقات به حجم عمیق واهیت تفکر او و او و بعضا اوها که مینگرم ، خنده ام می گیرد! بیخیال ، بگذار خوش باشد در افکار بچگانه و پوچ خودش... شاید هم من زیادی بزرگ شده ام...! این نیز بگذرد./* _________________________ زیبایی پنجه های تمام نقاش ها پیش نگاهم رنگ می بازد وقتی به عظمت هنر نقاش آیینه ها می اندیشم... _________________________ هنوز هم صبح ها چشمانم را بروی قاب کنار طاقچه میگشایم ، خاطرات با تو بودن را که قاب کردم کنار اتاق ، حالا تمامی حجم اتاق را بی تو بودن گرفته است... کاش محدود به قابشان نکرده بودم...! هرچند اگر میخواستم بگذارم در فضای اتاق آزادانه برای خودشان بگردند ، آنوقت میشدند به نازکی لایه اوزون! بخدا می ترسیدم سوراخ شوند و حتی در باتو بودن ها هم فاصله ایجاد شود... سرزنشم نکن که فضایشان را کم کردم، ترسیدم بودنت را حتی همینقدر هم کمرنگ و اصلا بی رنگ ، پسرک همسایه به یغما ببرد... ولی خدایی عجب قاب قشنگی دارما! کف کن! __________________________ تا گرم آغوشت شدم چه زود فراموشت شدم موندن و سوختن و ساختن همه یادگار عشقه... در غریبانه ترین ترانه ی شادمهر عزیز، به یاد او که سهم من از بودنش بیش از چند نگاه خالی و 2-3 باری خنده ی زورکی و کج و کوله نبود فنجان قهوه را تا ته سر می کشم و نگاه میکنم به عصیان وجودم که چگونه فقدان آغوشش را فریاد می کشد... فدای دستهای پینه بسته ات مگر قول نداده بودی هرشب به خوابم بیایی؟ چه زود فراموشم کردی بهترینم! _________________________ به هرکه میگویم این روزها چه مرگم شده است ، چرا نمی توانم بخندم و غمی که بر دلم سنگینی میکند چیست ، غالبا یا سرزنش میشوم که خودکرده را تدبیر نیست ، و یا جمله ی روتین واری که حالا که گذشته ، فقط بشین واسه شادی روحش دعا کن... کاش حداقل یه نفر می فهمید واقعا چی دارم میگم... فرصت بودن با تو اگه حتی یه نفس بود .... ادامه ی این مصراع به درد من نمیخوره چون از همین یه نفس هم نتونستم درست استفاده کنم... مهدیس گفت که از یکی دو نفر شنیده که هستی حقشه هرچی در عذاب باشه ، میخواست اون موقعی که فرصت بود اینقدر طرلان رو اذیت نکنه...حالا که رفته تا آخر عمرش چه بخواد چه نخواد این عذاب وجدان باهاش هست... اولش داغ کردم اما تهشو که نیگا کردم دیدم خدایی همینطوره... خدا کنه این درس عبرتی بشه که بزنم چش و چار این غرور کوفتیمو کور کنم که بره گورشو گم کنه. خدا کنه بتونم از فرصتای بعدی زندگیم درست استفاده کنم. این که گذشت و افسوس فایده ای نداره چون طرلان دیگه برنمی گرده ، اما ای کاش... گاه وقتی به خودمان می آییم که کمی بیشتر از دیر ، دیر شده است... ساعت حدودا 3 نصفه شبه اما خواب چند وقته با چشمام غریبه شده...چطور میتونم بخوابم وقتی که... شب شد و باز خیال تو پیچیده توی خاطرم چیکار کنم بیرون نمیره از سرم... گاهی وقتا بند بند وجودت به رعشه در میاد ، فکر گذشته ها ، آدمایی که پیشت بودن ، و تو چقدر ساده و راحت قلبشون رو شکستی… فکر نمیکردم به همین زودی تنهام بذاری… چقدر سخته با تموم وجود احساس پشیمونی کنی اما هیچ فرصتی واسه جبران گذشته و ترمیم قلبی که شکوندی باقی نمونده باشه… چقدر سخته جواب تموم مهربونیاشو با داد کشیدن سرش جلوی همه داده باشی و یهو زنگ بزنن خبر مرگشو بهت بدن... چه حسی بهت دست میده اون لحظه؟ واقعا کلمه ی عذاب وجدان میتونه واسه حس الان من حق مطلب رو ادا کنه؟ چقدر سخته هر روز بهت زنگ بزنه ، هر دفعه که آن میشی کلی آف ازش داشته باشی و تو در جواب تموم محبتاش گفته باشی بچه برو با هم سِنای خودت بپر و حالا بهت بگن واسه همیشه رفته... چقدر داغون میشی وقتی فقط آرزوی یه لحظه بودنش و عذرخواهی ازش رو داشته باشی اما بدونی هیچوقت بر نمی گرده... چقدر سخته دوسش داشته باشی نتونی بگی… کاش ما آدما تا وقتی فرصت هست به فکر می افتادیم ، نه وقتی که تموم فرصتا ازمون گرفته شده... فقط خواهشی که ازتون دارم شما اشتباه منو نکنین ، تا وقتی آدمای دور و برتون هستن بهشون محبت کنید ، هیچ فرصتی رو واسه ابراز عشق از دست ندید ، اگه نا خواسته قلبی رو شکوندین حتما از دلش در بیارین ، نذارین وقتی واسه همیشه رفت داغون بشین بخاطر قلبی که تا بود ازش شکستین ، نذارین در موقعیت الان من قرار بگیرین ، نذارین به جای خاطرات خوش تو ذهنتون فقط حس عجز و پشیمونی باقی بمونه... خدا از من بگذره.هیچکس نمیدونه من و غرورم با طرلان چیکار کردیم... نبودی ناز عکساتو کشیدم نبودی طاقت بغضم تموم شد هزار بار عاشقی رو دوره کردم تو این شبها که بی چشمات حروم شد چه شبها که شدم خیره به جاده چه شبها که شکستم بی تو تنها به عشق دیدن تو این چشا رو نمیذارم رو هم یک لحظه حتی... تو میخندی به من مثل همیشه به دادم میرسی با مهربونی نمی ترسم نمی بازم به گریه اگه باشی اگه پیشم بمونی تو از راه می رسی فردا میدونم میذاری سر رو شونه هام دوباره با اون چشمای بارون خورده بازم میبارم روی گلبرگ ستاره... سلام! ببخش یه خورده این آپم دیر شد...درگیر انتخاب رشته و دانشگاه و شهر و رشته و هزار جور کوفت و زهرمار دیگه بودم...! چند روز تمام از صبح تا شب با بچه ها هزار جور مرکز و مدرسه و پایگاه رفتیم تا بالاخره این لیسته پر شد...کاش اونی که میخوام بشه... ___________________________ من بالاخره این دی وی دی لاستو گرفتم...! خیلی وقت بود تصمیم داشتم سفارش بدمش اما وقت نمیشد ... تا اینکه چند روز پیش اومد برامون. خیلی خوشله. من از این یارو جک خیلی خوشم میاد...!! البته بون هم خوشله ها...! فقط از کسی که نرفت دارم از نوع شدید ، این یارو ساویر...اه اه اه. خدایی کثیف تر از این آدم هم پیدا میشه؟؟؟؟! ____________________________ چند وقت پیش توی یه فیلم ، هنرپیشه ش حرف جالبی زد ، ((درسته ما از آدمای بی ستاره ی این دنیاییم ، اما هنوز اونقدر گشنگی نکشیدیم که عاشقی از یادمون بره...)) به نظر من این حرفش ته ستاره دار بودنه ؛ نه؟! واقعا باید آدم باشی تا بتونی چنین حرفی بزنی... به قول یکی از دوستام ، توی این دنیا به تنها چیزی که توجه نمیشه آدم بودن و آدم موندنه... _____________________________ ((کاش می شد مثل آواز خوش یک دوره گرد زندگی را بار دیگر دوره کرد...)) فکرشو بکن حتی واسه یه روز ، این شعر به تحقق می پیوست... افتضاح میشد! تموم قشنگی زندگی از بین میرفت ، بهتر بگم تنها چیزی که واسمون هیچ اهمیتی نداشت فرصت زندگی کردن بود ، چون قابلیت تکرار داشت و نگران نبودیم که همین لحظه ای که الان گذشت دو ثانیه بعد که شد دیگه واسه همیشه رفته... واقعا قشنگی هرچیزی به یکی بودن و تکرار نشدنشه... امیدوارم همیشه تو اولین فرصت زندگیت بهترین برنده باشی، و یا به قول عزیزی : ((برنده میگه مشکله ، اما ممکنه ، بازنده می گه ممکنه اما مشکله)) موفق باشی برنده! ____________________________ دیشب دوباره خوابتو دیدم... یه روز قبل از اون اتفاق بود ، پیشم بودی ، گریه کردم ، میخواستم هرجور شده بهت بگم فردا قراره چه اتفاقی بیافته اما نمیذاشتن ، اون کوچه های تنگ و تاریک و گرمای دستت... نفسم از شدت گریه بالا نمیومد...داشتم ضجه میزدم تا بهت بگم فردا قراره چی بشه اما نشد... لعنت به اون هواپیما طرلان چطور باور کنم رفتنت رو برای همیشه؟ شکوفه های گیلاس را به گوش هایت بیاویز و مانند کودکی هایت پشت سر هم برایم دروغ بباف و با صدای بلند بخند.من عاشق آن بی ریایی ها هستم و تو عاشق عطر و عینک و سیگار و ژست !!!! ____________________________ رتبه م خوب شد... احتمالش کمه که برقی که میخواستم قبول شم اما خب اگه اونو بی خیال شم رشته های خوب زیادی قبول میشم...0 ____________________________ امروز سر یه شوخی مسخره با یه نفر بهم زدم...بینمون بدجور بهم ریخت...نمیدونم چطوری درستش کنم ، اصلا درست شدنی هست یا نه؟ اصلا فکر نمی کردم شوخیمو تا این حد جدی بگیره...در کل اگه بخوام عمق ماجرا رو نشون بدم ،((گند زدم))0 ____________________________ تازگیا یه چیز جدید کشف کردم ، بعضی از آدما کلا خلق شدن واسه اینکه تو زندگیت اثر بذارن...حتی برای چند لحظه هم که از کنارت رد بشن ، و چیزی بیشتر از یک نگاه ساده هم بینتون که رد و بدل نشه ، همون کافیه واسه اینکه تصویر نگاه پر قدرتش واسه همیشه تو ذهنت بمونه...0 من جذب نگاهت شدم غریبه ، چشماتو میدی مال من؟ ____________________________ این چند روزه پر بود از اتفاقات ضد و نقیض!0 با چند نفر دوست شدم در حد گیگابایت ، با چند نفر هم دعوا کردم در حد گیس و گیس کشی!!!0 کاش میشد فقط تو زندگی دوستی داشته باشیم و عشق...0 ولی گاهی اوقات بعضی آدما لیاقت موندن تو زندگی آدم رو ندارن... نمیدونم ریال شایدم ما لیاقت موندن با اونا رو نداریم... اما رابطه ی ما از هر طرف که تضعیف شد ، تلنگر کوچیک امروز کافی بود برای از هم گسلانده شدنش...0 _____________________________ تولد سحر خوش گذشت. مخلص شوما...*هستی*0 + فریاد میکشم از درد تحمل اجباری...خدا جان سوختن و ساختن پیشه ی من نیست جان خودت!0
) ، اونوقت این بچه سوسول میشینه قربون رویاش میره...!!!

آذین عزیزم تولدت مبارک

| Design By : Night Skin |


