همه ی هستی من
دنیایم آرزوست... مینویسم به یاد آرزوهای بارانیم
اولین باری که مامانم زد روی دستم رو خیلی خوب یادمه...خیلی خوب... عروسک دختر داییم رو برداشته بدم اما وقتی ازم پرسیدن پیش توئه؟ گفتم نه... اون رو دستی که اون روز از مامانم خوردم یادم داد که حتی اگه بدترین کارها رو هم کردم ، دروغ نگم و شهامت اعتراف بهشون رو داشته باشم... دومین باری که مامانم زد روی دستم رو خیلی خوب یادمه...خیلی خوب... خودکار داداشم رو برداشته بودم و وقتی ازم پرسیدن تو برش داشتی؟ شهامت اینو داشتم که بگم آره من برش داشتم ، اما بازم رو دستی خوردم ، اون رو دستی یادم داد که شهامت اعتراف به کار اشتباه مهم نیست ، بلکه مهم اینه که اصلا نباید کار اشتباه کنیم... گذشت و من بزرگ شدم... توی این سالها چیزای زیادی از مامانم یاد گرفته بودم دبیرا حرفای قشنگ زیادی زده بودن... یاد گرفته بودم نباید دروغ بگم ، کار بد نکنم ، صداقت داشته باشم ، غرور نداشته باشم ، کسی رو مسخره نکنم ، تهمت نزنم ، تحقیر نکنم ، توهین نکنم ، خالصانه اعتماد کنم و قابل اعتماد باشم ، آدما رو دوست داشته باشم ، به موقع عاشق بشم ، عشق بورزم ، خالصانه زندگی کنم.... حالا شده بودم یکی از افراد جامعه ی آدم بزرگا ، به عالمه کارای قشنگ قشنگ که مامانم و بقیه یادم داده بودن ، پیش خودم میگفتم الان من یه آدم بزرگم ، یه آدم بزرگ خوب که کارای قشنگ بلده... روز اولی که میخواستم پامو بذارم تو جامعه ی آدم بزرگا دیگه مامانم از زیر قرآن ردم نکرد ، دیگه بابام روی موهامو نبوسید ، و این به من یاد داد که وقتی آدم بزرگ باشی دیگه باهات مث بچه ها رفتار نمیشه چون تو یه آدم بزرگ هستی که کارای قشنگ قشنگ بلده... روز اول با اولین نفری که برخورد کردم ، اولین سوال بزرگ زندگیمو برام بوجود آورد ، بخاطر ناچیز ترین پول دنیا ، بهم دروغ گفت...به همین سادگی! شب شد ... برگشتم خونه...اون آدم یکی از ارزشای منو زیر سوال برده بود... فردا دوباره مثل یه آدم بزرگ که کارای قشنگ بلده رفتم بیرون... دومین نفری که باهاش برخورد کردم جلوی همه ، محکم کوبید تو گوش یه نفر و زشت ترین حرفای دنیا رو نثارش کرد... و این دومین ارزش من بود که آدما راحت زیر سول میبردنش...مگه به اینا یاد ندادن که نباید کسی رو تحقیر کرد؟ فرداش سومین اتفاق بد زندگیم افتاد... و فردا و فرداها از پس اون.... حالا دیگه مهم ترین درس زندگیم رو گرفته بودم بعد از این همه روزی که بین آدم بزرگا و توی دنیای اونا زندگی کرده بودم ، توی این دنیا اگه تونستی میون این همه آدم بزرگ بد یه آدم بزرگ خوب بمونی ، اونوقته که هنر کردی... این شده بود سرلوحه ی من...درسته آدم بزرگای دور و برم بدن ، اما من که خوبم ، من که کارای قشنگ بلدم ، همینه که مهمه، پس باید خوب باشم! گذشت و گذشت و یکبار به خودم اومدم که دیدم داره از سر لوحه ی من سوء استفاده میشه ، وقتی صداقت داشتم و دروغ نمیگفتم ، وقتی خالصانه اعتماد میکردم ، وقتی مهربون بودم و به همه محبت میکردم ، وقتی به خودم اجازه ی توهین به کسی رو نمیدادم و در جواب توهین های بقیه سر سکوت فرو می آوردم ، کم کم همه سوارم شدن...! هرکسی از من فقط دنبال منافع خودش بود... ازم تقاضای اعتماد داشت ، برای اینکه حسابی سرکیسه م کنه.... از من طلب راست گویی میکرد ، برای اینکه همونا رو علیه خودم به کار بگیره.... و در نهایت از من میخواست جواب تموم بدی هاشو با خوبی و سکوت و مهربونی بدم ، چون بهم یاد داده بودن که نباید جواب بدی رو با بدی داد.... و امروز یه سوال خیلی بزرگ از مامانم ، و تموم کسانی که سعی میکردن حرفا و کارای قشنگ یادم بدن که اگه یه روزی آدم بزرگ شدم ازشون استفاده کنم دارم ، چرا؟ این چرا کوتاهترین و بزرگترین سوال حال منه ؛ چرایی که هزاران سوال بی جواب در خودش گنجونده... این همه کارای قشنگ یادم دادید ، واسه ی اینکه خر گیرم بیارن و هرچی خواستن از خوبیم سوء استفاده کنن؟ میون این همه بدی ، من خوب باشم چه فایده؟ شما که میدونستید ارزش های قشنگ انسانی توی این دوره زمونه آدمو میبره ته چاه بدبختی ، چرا از من خواستید که خوب باشم؟ مامان ، بابا ، یا هرکس دیگه ای.
| Design By : Night Skin |

