همه ی هستی من
دنیایم آرزوست... مینویسم به یاد آرزوهای بارانیم
- سلام هستی جون ، چطوری؟ - ممنون ، تو خوبی عزیزم؟ - مرسی ، بد نیستم. ببین هستی ، یه تحقیق میخوام در فلان مورد ، برو اینترنت سرچ کن برام پیداش کن ، از 30 صفحه هم کمتر نباشه . تو این سایتای بیخودی هم نگرد ، سرچ گوگل هم تابلوئه ، معمولا اکثر مطلبای اول لو میره ، خودت سایت خوب پیدا کن و مطلب خوب ازش بکش بیرون. بعد آهان ، یه چیز دیگه. یادمه پرینتر داشتین ، پس دیگه پرینت هم بگیر برام. فقط حواست باشه غلط املایی نداشته باشه ها ، یه جوری باشه که دیگه نیاز نباشه من روخوانی کنم ازش ، مستقیم بشه دادش دست استاد.. اگه شد بده علی برام بیاره. خب قربونت کاری نداری؟ فعلا خدافظ! بعدشم صدای بوق اشغال....یعنی واقعا قطع کرد...؟!؟!؟! یعنی حدود 5 دقیقا همینجوری این گوش تلفن تو دستم بود ، هاج و واج نیگا میکردم به روبروم..! بعضیام در نوع خودشون استعدادینا!! ____________________________________ علی چند روزه بد قاطی کرده ، پاچه میگیره! اصلا نمیشه طرفش رفت...!! ____________________________________ بابام هرسال یه مهمونی خیلی بزرگ میگیره ، تموم فامیل و دوست و آشنا ، چه از طرف بابا چه مامان دعوتن. یعنی کلا هرچی بشر که بابام میشناسه میاد تو این مهمونی ما... هفته پیش هم مهمونی امسال بود. حدودا 20-30 نفر دختر و پسر جوون جمع شدن یه طرف ، هستی یالا آلبوم عکس بچگیاتو ببینیم! حالا هی از من انکار ، از اونا اصرار. که آخرش مجبور شدم بیارم آلبومه رو... فکر میکنی چی شد نتیجش؟! هرچی یه صفحه رد میشد ، منم هی یه رنگ عوض میکردم...بنفش ، آبی ، سبز ، زرد،....!!! چرا؟ ماشالام باشه خدایی! بچه که بودم به لباس عروس خیلی علاقه داشتم ، یه لباس عروس خوشل و سفید هم داشتم که هرجا میرفتم معمولا اینو میپوشیدم...! علی هم اون موقع ها یه دوربین عکاسی داشت اینو عمرا از خودش جدا میکرد ، هرجا میرفتیم من یه گله پسر جمع میکردم ، بعدشم با تک تکشون با لباس عروس عکس میگرفتم!!!! به عکس هرکس که میرسیدیم ، برمیگشت یه نیگا بم میکرد ، هر دومون زود سرمونو مینداختیم پایین و میزدیم زیر خنده...!! چند روز پیش هم خونه مامان طلانم بودیم ، فیلم عروسی داییمو گذاشته بودیم ببینیم...اون موقع من حدودا 9 سالم بود...احسان پسر داییم هم 12 سالش...از اول فیلم تا آخرش هرچی دوربین یه ذره میچرخید ، من و احسان داشتیم اون وسط باهم میرقصیدیم...!!!! انقد سر این فیلم خجالت کشیدم که نتونستم بقیشو نیگا کنم ، زود خودمو گم و گور کردم!!! یا مثلا یادمه در حدود 13-14 ساله و اینا که بودیم با مارشال دختر خالم از تلفن خونه!!!! زنگ میزدیم به موبایل پسرای فامیل !! دیگه اونا خودشون خجالت میکشیدن قطع میکردن ، ما دوباره زنگ میزدیم میگفتیم چرا قطع میکنی ترسو!!! احتمالا یه ذره عقل اون مواقع تو سرمون نبود گویا؟! حس نمیکردیم احتمالا طرف شماره رو میبینه و میشناسه؟! والا! عجب دل خجسته ای داشتیم مام اون زمونا خداییش دوران کودکی من هم عجب شیرین بوده ها...!! ______________________________________ شده تا حالا به یه چیزی فکر کنی ، بعد چند ساعت بعدش یه جایی باشی که بحث همون موضوع پیش بیاد؟! چند روز پیش بود داشتم میرفتم تمرین ویولن ، تو راه با خودم فکر میکردم که واقعا هدف من از ساز زدن چیه؟! طبق معمول هم به انگلیسی جواب خودمو دادم...بعدش ذهنم کشیده شد طرف اینکه من آخرش نفهمیدم بوستانه که هم به نظمه و هم به نثر یا گلستان؟! خلاصه رسیدم کلاس ، استادم هنوز نیومده بود رفتم سر کلاس استاد پناهنده ، کلاسای گروهی میذاره...فکر کنم جلسه تئوریک اولشون بود ، استاد پرسید: بچه ها هدف شما از یاد گرفتن ویولن چیه؟!!! یکی از دخترا که با دخترداییش که آمریکا بزرگ شده اومده بود ، گفت ملیسا میخواد بگه... دقیقا همون دلایلی که من واسه خودم به انگلیش گفته بودم رو پا شد انگلیسی گفت...!!! دیگه استاد خودم اومد و پاشدم رفتم ، چند صفحه نت گذاشت جلوم...زدم ایرادی نداشت ، بقیه ساعتو نشستیم حرف بزنیم ، یهو گوشیش زنگ خورد...چند لحظه که صحبت کرد برگشت به من گفت دخترمه ، میگه مامان گلستان بود که هم به نظم بود و هم به نثر یا بوستان؟!؟! من نمیدونم ، تو میدونی هستی جون؟! یعنی منو میگی؟! دیگه مونده بودم تو کفِش عجیب...! _______________________________________ آی دی یه دختری که تو مدرسمون بود و میشناختمش رو گیر آوردم ، ادش کردم و خودمو رضا معرفی کردم ، گفتم دنبال یه دختر پاک و ساده میگردم ، کسی که تا حالا با کسی نبوده باشه ، صاف و صادق باشه. برگشت گفت به قرآن من همینجوریم. با هیچکسی نبودم ، صاف و پاک پاکم ، قول میدم تو اولین و آخرین دوستم باشی!!! حالا فکر میکنین این دختر چه جوری بود در طول چهار سال دبیرستان؟! خونه شون به خونه ی ما نزدیک بود ، بعضی وقتا از مدرسه تا خونه راهمون یکی میشد... هر 20 متری که راه میرفتیم حد معمولش 10 تا پسر از کنارمون با موتور رد میشدن و به اسم صداش میکردن ، برمیگشت میگفت جونم عزیزم؟! آدم واقعا تو کار بعضی از این دخترا می مونه!
| Design By : Night Skin |

